خرید بک لینک
عشق و عقل "من حاصل زخم‌های تمام نبردهایی هستم که از آنها طفره رفته‌‌ام" لعنت ... لعنت به شایدی که مهیا نمی‌شود ۱۴۰۲/۱۰/۲۵ | 8:49 AM مشخصات وب مثل قلک پُرم از خرد شدنهای دلمخردتر گشته غرورم…. وَ دلی پُر دارم************لب باز می‌کنی که بخندی، نمی‌شودبر زخم تازه چشم ببندی، نمی‌شودلبخند می‌زنی که بگویی دلت خوش است-جانت ندیده هیچ گزندی، نمی‌شودجان می‌کَنی که قهقهه‌ات را رها کنیجز بانگِ های‌های بلندی نمی‌شودشیری به خشم پنجه گشوده‌ست، رفته‌ای-پنهان شوی پسِ پشه‌بندی، نمی‌شود!می‌خواس

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:36

اتش..... چقدر زندگیامون سخت و سرد و بی روح شدن .البته خودم رو عرض میکنمهمش در حال دویدن صبح تا شب و اخرشم به قول اون گل پسر هی عقب عقب میرم جلووووودلم میخواد توی این روزای اخر زمستون دسته جمعی بریم بیرون . اما هر کیو نگاه میکنم ، اونم بدتر از من در حال دویدنهدلم میخواد بریم بیرون توی یه دشت . هوای ابری . سرد .تا موقع تاریکی هوا بیرون بمونیم . اتیش روشن کنیم . اتیش بزرگسردمون شه جمع شیم دور اتیش هی دود بره تو چشامون اشکمون دربیاد اما از سرما هی نزدیک تر شیم به اتش ( قدیما میگفتن دود سمت هرکی بر

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:36

شمایی که ...

شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنامه خوونی، با بزرگون می شینی،

حرف میزنی... همه چی میدونی ...

شما که کله ت پُره،
واسه هر چی که میگن جواب داری،
در نمی مونی ، بگو از چیه که من دلم گرفته...!
راه میرم دلم گرفته، می شینم دلم گرفته
گریه می کنم، می خندم، پا میشم،
دلم گرفته.. !!

۱۴۰۴/۰۲/۳۰ | 12:39 AM

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:36

تنهایی.. تنهاییِ قلبِ یک مرد شبیه راهرویی بی‌انتهاست؛جایی که صدای قدم‌های خودش را همبا تأخیر می‌شنود.مردها همیشه یاد گرفته‌انددر دلِ همین راهروهای خلوت قدم بزنندبی‌آن‌که چراغی روشن کنند،بی‌آن‌که دستی برای گرفتن داشته باشند.هیچ‌کس نمی‌فهمد مردچقدر حرف‌هایش را هر روزدر گلو حبس می‌کندتا دیگران خیالشان راحت باشد.هیچ‌کس نمی‌فهمدچه‌قدر شب‌ها رابا خستگی‌هایی می‌گذاردکه حتی اسم‌شان را نمی‌داند.همه فکر می‌کنند مردها نمی‌شکنند،اما حقیقت این استکه مردها بیشتر از هر کسیدر سکوت می‌شکنند؛بی‌سروصدا، بی‌هیاهو

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:36

.::. تنهایی بعضی آدم‌ها شبیه اتاق‌هایی‌ست که سال‌ها در بسته مانده‌اند؛ اتاق‌هایی که نور از درزهایشان عبور نمی‌کند و هیچ‌کس نمی‌داند پشت آن در چه می‌گذرد. این تنهایی‌ها از جنسِ نبودنِ دیگران نیست؛ از جنسِ نرسیدن است. انگار آدم می‌خواهد چیزی را از عمق جانش فریاد بزند، اما صدا در همان عمق گم می‌شود. هیچ‌کس نمی‌شنود، هیچ‌کس نمی‌فهمد، هیچ‌کس حتی نمی‌داند چه باید بکند که کمی سبک‌تر شوی.تنهایی‌هایی هست که با حضور هیچ آدمی پر نمی‌شوند، چون دردشان آن‌قدر شخصی و عمیق است که حتی اگر جهان هم کنارت بنشیند،

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:36

مرد... من مرد شدم وقتی فهمیدم هیچ‌کس قرار نیست نجاتم بدهد.نه دستی از آستین معجزه بیرون آمد،نه شانه‌ای همیشه آماده بود.یاد گرفتم خودم، شانه‌ی خودم باشم.بعضی شب‌ها آن‌قدر خسته‌ام که حتی نفس کشیدن هم کار به حساب می‌آید.اما صبح که می‌شود، صورتم را می‌شویم،انگار نه انگار که دیشب با هزار فکر جنگیده‌ام.مرد بودن یعنی همین؛یعنی جنگ‌هایی که کسی نمی‌بینداما ردّشان روی رگ‌های گردنت می‌ماند.من بلد نیستم زخم‌هایم را جار بزنم.زخم اگر عمیق باشد، ساکت‌تر می‌شود.فقط گاهی وقتی دستم را مشت می‌کنممی‌فهمم هنوز چیزی

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:36

بعضی عشق‌ها از همان ابتدا با یک سؤال آغاز می‌شوند؛ سؤالی که شاید تا آخرین روز هم پاسخی برایش پیدا نکنی.«آیا روزی به تو خواهم رسید؟»شاید عجیب باشد، اما بیشتر عاشقانه‌های دنیا نه با وصال، بلکه با تردید نوشته شده‌اند. با شب‌هایی که آدم میان امید و ناامیدی قدم می‌زند، با روزهایی که هر پیام، هر تماس و هر نگاه، می‌تواند آغاز یک زندگی یا اتمام یک رؤیا باشد.عشق همیشه آن چیزی نیست که در فیلم‌ها می‌بینیم. همیشه قرار نیست دو نفر دست در دست هم تا اتمام دنیا قدم بزنند. گاهی عشق، فقط زیستن با احتمالی است که ه

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:36

صفحه بندی